۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

صحبت های دنیل لیبسکیند در پادکست "Voices on Antisemitism" در مورد معماری و موزه یهود برلین



دنیل لیبسکیند:

من غالب اوقات فکر می کنم که معماری یک حرفه ممتازه,چون دید خوشبینانه ای رو نسبت به دنیا داره,به عنوان یک نویسنده,یک فیلمساز,یک شاعر و یا یک موزیسین, شما می توانید دید بدبینانه ای رو نسبت به دنیا داشته باشید,اما به عنوان یک معمار شما باید یک دید خوشبینانه داشته باشید,شما همیشه در حال ساختن چیزی برای دنیایی بهتر هستید.(برای بهبود دنیا) در واقع هرگاه شما در حال ساختن چیزی هستید, مفهومی در بطن ساختن وجود داره و اون باور و اعتقاد به اینه که دنیا می تونه دنیای بهتری باشه.
در واقع چیزی که من را مجاب کرد و به من انگیزه این کار رو داد (پروژه موزه یهود),اهمیت تاریخ یهود و اتفاقات هراسناک هولوکاست بود.
و این پروژه ای نبود که من بجبور باشم برای تحقیق به کتابخانه ها و آرشیو ها برم,چون من هم از همون گذشته می یام,پدر و مادر من از بازماندگان وقایع هولوکاست هستند و من خودم به شخصه در فضای ضد یهود و کمونسیستی لهستان بزرگ شدم.
بنابر این ایجاد پروژه ای که با این گذشته حرف می زد و با این حقیقت که هولوکاست ریشه در برلین دارد.شش میلیون یهودی به خاطر کارهای هراسناکی که در آن منطقه اتفاق افتاد جون خودشون رو از دست دادند.یهودی ها تنها قربانیان این اتفاقات نبودند,بلکه تمام شهروندان موفق آلمان ,و حتی اروپا هم قربانی این حوادث شدند.آنها به هرشکلی که می توانستند برای موفقیت منطقشون کمک کردند,چه اقتصادی,چه فرهنگی و چه هنری.و اینکه راهی بزای به جلو رفتن پیدا کنند در راستای اتفاقاتی که افتاده اند و دیگر تغییر پذیر و برگشت پذیر نیستند. نابودی های اتفاق افتاده را نمی توان کاری کرد, اما یک شهر چه کاری می تواند در این راستا انجام دهد؟ یک کشور یا یک قاره(اروپا) چه کاری می تواند بکند که نه فقط آن اتفاقات را به خاطر بسپارد بلکه از آن اتفاقاتی که افتاده بتواند به شکل موثری استفاده کند؟


از نظر من,معماری یک رسانه گویاست.برای من, رسانه ایست که داستانی را بیان می کند. و من سعی کردم که بنایی را خلق کنم که آن داستان پیچیده را در شکل های مختلف بازگو کند. صحبت درباره بن بستی که آلمان و اروپا در آن بازه زمانی در آن گیر کرده بودند, هنگامی که انسان ها حذف می شدند به دلیل اینکه یهودی بودند. من درباره تبعید صحبت کردم,تبعیدی که بسیاری از شهروندان برلین آن را تجربه کردند وبه خارج از آلمان تبعید شدند, و خود برلین,که به خارج از خود تبعید شده بود. و اینکه از خود ساختمان نیز به عنوان یک ابزار آموزشی برای یاری رساندن به نمایشگاه استفاده شود. همین که شما وارد فضاها می شوید تحت تاثیر نور,تناسبات,انعکاس های صدا و وید قرار می گیرید که ویژگی های اصلی بنا هستند.
من فکر می کنم این تنها بناییست که مرکز آن یک آتریوم نیست که عموم رو گرد هم بیاره, بلکه فضای نیستی و عدم است. و من می خواستم که واقعا آنجا را با انعکاسی که از صدای پاهایی که از روی صورتکها رد می شوند به وجود می آیند معرفی کنم, و این حقیقت که بسیاری از داستان را نمی توان در قالب هیچ اثر نماشگاهیی بازگو کرد. این داستان درباره عدم و نیستیست,درباره نابودیست.
به عنوان بک معمار و یک طراح شهری, من فکر می کنم مردم باید اینکه این منطقه چه معنایی برای ما دارد را درک کنند. این یک کار معمولی نیست. ففط ساختن یک ساختمان عظیم نیست. این درباره پاک نشدن یک تراژدی است.ثبت آن به گونه ای معنی دار که داستانی را نقل می کند و فراموش نشدنی خواهد شد.

من فکر می کنم معماری یک دیالوگ است و نه یک مونولوگ. معماری یک محصول مصنوعی از سنگ و بتن و شیشه نیست,بلکه یک اندیشه است,یک دستگاه است که مثل تمام بناهای کلاسیک(قدیمی) داستان و تاریخی را بیان می کند,و باید دارای لایه های بسیار باشد.درواقع مثل یک کتاب است. معماری با زیرساخت بنا,با مصالح,با تهویه,با برق,.... سر و کار دارد, اما در نهایت این چیزی نیست که معماری هست. معماری یک رسانه فرهنگیست و باید بتواند ارتباط برقرار کند.
و شما باید مطمئن شوید که چیزی که ساخته می شود با امید ها و آرمان های مردم سازگاری دارد و پاسخ گوی آن هاست,معماری یک مساله سطحی نیست, یک چیز ایستا و استاده نیست که فقط فضا را اشغال بکند,بلکه قابلیت این را دارد که پاسخگویی امیال و خواسته ها را داراست و باید تجربه ای مثبت برای مخاطب باشد. و -در اینجا- تاریخ نیز فقط یک داستان با پایان خوب یا بد نیست,داستانی است از تمام اعمال ما در تمام زمان ها, اقدامات اخلاقی ما, اقدامات خردمندانه ی ما,رفتار فیزیکی ما و روابط ما با دیگر انسان ها.

هیچ نظری موجود نیست: